تجربه یک مهاجرت ۲

رضایت از مهاجرت

توی نوشته قبلی به این سوال رسیدیم که چرا انگیزه آمدن به یک کشور برای ادامه زندگی مهمه. یک واقعیتی که وجود داره اینه که برخی از افرادی که به آلمان مهاجرت کردن از این کار پشیمونن. یک مثال براتون بزنم. با فردی به اسم کیوان توی هامبورگ به مدت سه ماه همخونه بودم. هر روز که کنار این دوستم میگذروندم میدیدم  چقدر توی زندگیش ناراحت و بی انگیزس. انگار دنیا براش هیچ چیزی نداره و کشش برای ادامه در این آدم کمرنگ شده. از طرفی دوستان دیگمو میدیدم که با اینکه مدت بیشتری در آلمان هستن بسیار از زندگی لذت می برن. تفاوت این دو گروه رو بررسی مختصری کردم. نتایجی که میگم قطعا یک تجربه شخصی هست و ادعایی برای اون ندارم. انگیزه ی گروه اول که معمولا لذتی از زندگی در آلمان نمی برن معمولا در محدوده ی این جملاته:

این جا اومدیم عشق و حال … ولی اصلا حال نمیده. 

این جا همه چی تکراریه

اینجا رفتار خوبی ندارن با خارجی ها

غذاهای ایران یه چیز دیگس

اینجا آدم احساس تنهایی میکنه

من اصلا نمی فهمم مالیات دیگه چه کوفتیه

اینجا باید خیلی کار کنی

و اینها جملات گروه دومه:

اینجا کلی آدم چیزی یاد می گیره و تجزبه جدید کسب می کنه

آینده کاری واضح تری پیش رومه

همه چی اینجا برنامه ریزی شدس و برنامه ریزی میطلبه

از اینکه قانون اینجا حاکمه لذت می برم

برنامه ریزی مالی بهتری دارم

آزادی های فردی و اجتماعی بیشتری دارم

انگیزه گروه اول معمولا حول مواردی چون زندگی پر از خوشی های بر پایه ی تلاش نکردن شکل می گیره و بر عکس انگیزه افراد گروه دوم شامل یک تلاش مداوم و خستگی ناپذیر همراه با پذیرش ریسک های احتمالی هستش. پس در درجه اول باید واکاوی کنین که آیا انگیزه درستی از مهاجرت دارین یا خیر. الان که این نوشته رو مینویسم یاد یک سوال تکراری توی مصاحبه های کاری افتادم. دقیقا می پرسن هدف شما از اومدن به آلمان چی هست! جالبه نه؟

برگردیم به تجربه ی من از مهاجرت. انگیزه من از اومدن دقیقا کار و تلاش مداوم و مفید واقع شدن بود. هرچند که در دوران کودکی و نوجوانی و جوانی درک درستی از مهاجرت نداشتم ولی این انگیزه چیزی بود که قبل از شروع به پروسه مهاجرت در من شکل گرفته بود. وقتی تصمیم گرفتم که وارد پروسه مهاجرت بشم اول کاری که کردم کلاس های زبان آلمانی رو شروع کردم. و چون میدیدم که با توجه به زمان انتظار در صف سفارت قادر به اتمام دوره زبان نیستم، از سفارت وقت نگرفتم. نکته مهم بعدی و سرنوشت ساز همین زمان بندی ها بود. چون شما باید تا روز سفارت چند مدرک آماده کنین و برخی از اونها زمان بر هستن. مشکل اونجاس که همه مدارک رو نمیشه از همون اول آماده کرد. فرضا وقتی مدارک رو میدین واسه ترجمه اگه تایید هم بگیرین برای شناسنامه یه مدت محدودی اعتبار وجود داره. شاید بشه گفت سخت ترین بخش کار هم همون قسمته. یک پروسه مداوم و سخت و طولانی که تاثیرش رو یک دفعه نمی بینین و انتظار و انتظار. 

قسمت دوم – سفارت

بگذریم. نوبت وقت سفارت شد و من هم به شدت استرس هام شروع شد. کلا استرسی هستم. باور کنین یا نه یک روز رفتم نزدیک سفارت آلمان که فضای اونجا دستم بیاد چه از لحاظ جو و چه از لحاظ مکانی تا روز مصاحبه کمی کمتر استرس بگیرم. در های ورودی و محل صف رو چک کردم. دیدم که طبق تجربه دوستام لیستی اونجا هست که خود بچه ها به ترتیبی که میان اسمشون رو مینویسن که نوبت رعایت بشه. روز سفارت شد. همه چیز آماده بود. از یک هفته قبل سوال های سفارت رو اماده کرده بودم. روز سفارت خیلی معمولی بود و دور از هر حاشیه گذشت. نوبتم که شد به سوال های افیسر جواب دادم و خوش و خوشحال از اینکه آلمان رفتنم اوکی شده. غافل از اینکه قراره ۳ هفته دیگه از سفارت ایمیل دریافت کنم که کیس من ریجکت شده. یکی از مشکلات دیگه ای که من داشتم این بود که خیلی تلاش داشتم ولی گاهی برخی از مطالب و موضوعات رو سرسری و دست کم میگیرم. ادامه این تجربه تلخ رو در قسمت بعد براتون میگم

ادامه مطلب در مقاله بعدی

دیدگاهتان را بنویسید